talvaseh
دیوارها هم اگر پاشنه داشتند در این خانه نمی ماندند! ( سریا داودی) این سروده تقدیم است به سریا داودی عزیز با سری آسیمه با دلی غم زده و پایی لنگ می گریزم از این خانه ی تنگ می زنم بر دریا دل سودایی گم کرده ره بد آهنگ تا کجا ؟؟ تا دوزخ ! تا به افق تا سر کوه و ته دشت تا بدانجا که به گوشم نرسد ناله و بنگ مي گريزم ، از اين خانه ي تنگ می گريزم ، از اين خانه ي تنگ از خوابِ آشفته ی تاک های هزاران ساله می آیم چون ماهِ مست دل به جذر و مد این جهان نمی دهم از چشمانِ ملتمسِ ِکدام نیشکر بگویم ؟ به هنگام آتش بازی یا از سکوت ِنجیبانه ی کدام گندمزار ؟ به وقت هجوم ملخ ها از قیامت ؟ اگر باشد ! از دستانِ پلاسیده ی مادرم آغاز می شود و پیرهنِ ِ شوریده ی پدرم به تموز از دلم نگفته ام اما پنجره هایش می لرزد آنگاه که دیوانه ای به کوچه پرسه می زند با پاره سنگی در دست و من دستارم را به خدا تعارف می کنم برای اشک هایش پرستو ارسطو شعر با گزاره ی محکمی آغاز شده از چشمانِ ملتمسِ ِکدام نیشکر بگویم ؟ سیتکا سلام مینو نصرت از سطر سوم شعر شروع می کنم به خواندن ، از چشمان مزرعه داری که شور است مثل آب دریاچه ی اورمیه و هر چقدر هم کشت و کار کند و منتظر شیرینی برداشت ، باز قطره ای از جانش بالا می پرد و چشمانش را می سوزاند و این سوزش شبیه چکاندن آب نمک است بر چشمان و منجر به آتش بازی از آن دست که به نگاه جرئت بیرون خزیدن از حصیر پلک ها را نمی دهد تا چه برسد به تماشای آتش بازی . بعد یک لایه زیر تر می رسم به سکوت دهان مزرعه ی گندم و نان و تنور ی که هرگز آنقدر گر نمی گیرد که به طلوع قرص نانی بینجامد ، اما نانوا با نجابتی که تاریخ باستانی مان آن را به ودیعه نهاده ، اجازه فریاد نمی دهد . و کلمه ی سرخ قیامت و بهت نگاه نویسنده در حین ظهور این کلمه ؟! لیلا رضایی سلام گلاره چگینی سلام پلک میزنی به صبح نقاش نگاهت می شوم میزنی به خواب دستپاچه می شود خدا و کائنات روی دستش می ماند تا صبح دل به ستاک ریشه در هفت توی بی کجا می آویزم با یادهای سرخ رمه های بی سوار دل به مهمیز باد سپرده اند تا من در تاراج پا افزار پدری ام پا در کفش نسیم کنم این روزگار تا بوده آسیمه به حجله میرود که هلال ماه پا در رکاب چهارده نمی نهد از ستارگان کی ماند * باز پرسید ! *در زبان بختیاری به "پیر دختر" میگویند "کی مند" که در واقع همان "کی ماند" است . پرستو ارسطو این شعر در حقیقت همان گفتگوی ذهنی شاعر با خود است لیلا رضایی سه کلمه در این شعر وجود دارد که خیلی خیلی برایم دور هستند. "ستاک/ مهمیز(البته این یکی آشناتر است)/ آسیمه ( این هم قابل حدس است)"و همین ها نگذاشتند که من و شعر به هم نفوذ کنیم. "حجله" برای من در اینجا با توجه به مفهوم سطرها به معنای قربانگاه نزدیک تر است. و اما "کی ماند" به معنای محلی اش چه ؟"پیر دختر"! سیتکا سلام علی جهانگیری مینو نصرت سلام وقتی به ایستگاه مترو رسیدم ظهر بود بوی فست فود با اذان پیچید در هم دخترکی تبلیغ عطر می داد و من که دلم ضعف رفته بود عطر یاس ی سفارش دادم ! همه چیز تند و تند اتفاق افتاد آمدن قطار سوار شدن من وخندیدن مادر بزرگ که یادم رفت بگويم سوار کولم بود مسافران خندیدند به کفش های نیم تخت شده ی من و چادر گلدار مادر بزرگ که گیر کرده بود لای درب قطار ایستگاه اول ایستگاه امامزاده من و مادر بزرگ پیاده شدیم مسافران دست تکان دادند و قطار رفت تند و تند ليلا رضايي با سلام را منتقل کند که بر روی دوش اش بوده و به گمانم موفق هم بوده.راوی بدون هیچ پیچیدگی پیرامون خودش را وارد شعر می کند و این به عینی شدن کار کمک کرده است ، شعری نیست که فضاهای مصنوعی شاعرانه داشته باشد بلکه عین حقیقت است . علی جهانگیری با درود و سلام مینونصرت درست است :" هیچکس در جوی حقیری که به مردابی می ریزد/ مرواریدی صید نخواهد کرد . " در انتها تکان دست مسافران دیده می شود و مادر بزرگی که پیاده شده است . در حقیقت مادر بزرگ ها مترو و قطار را درک نمیکنند . او انگار هرگز سوار قطار نشده است . البته تاویل دیگری هم هست و آن اینکه عهد عتیق هرگز قادر نیست جدید را درک کند و اصولا هیچ تمایلی به این کار ندارد و نیازی هم ندارد . دنیای مادربزرگ هرچند دایره ای کوچک به اندازه ی کرت بادام است ولی قادر است موجی خنده پدید آورد و دست ها را در بدرقه ی خود به بال زدن وادارد . چیزی که جهان امروز آن را نمی فهمد و در تقابل با آن به ستیز برخاسته است . واین طبیعی است ، سیل خروشان مدرنیته چه بخواهیم و چه نه عتیق را نابود خواهد کرد و همچنان رو به جلو و خروشان جریان خود را پیش میبرد و خواهد برد . عاتفه صرفه جو قباد آذر آیین سلام پرستو ارسطواتفاق خوبی که این بار در صحنه ی تلواسه افتاده دریافت مخاطب از شعر از خود شعر است با هویتی لمس شدنی، شاعر بی هیاهو مسیر ذهنی خود را تغییر داده و به خواننده نزدیک شده با زبان ساده و حس کردنی، درونی تعميم يافته به تمام درونیت هایی كه در دستگاه زبانی او قرار گرقته اند. این بار شعر است که در هر کنش و واکنشی در ذهن خواننده تولید تصویر و زایش حس را تعمیم میدهد بی چالش و آسان و البته دلنشین تر از همیشه . برای محمدرضاشفیعی کدکنی که هر کجا باشد ، آنجا قلب ماست ! انگشتی که به غزل سرایانِ آسمان ماشه می چکاند نمی داند ؟ طوفان ابدیت چشمه نیست ! بال هایم را در چشمانم کاشته ام و چشمانم را در ابر ها که ناگاه می آیند !! * * * یک قطره از دلتنگی هایم را به هر کجای آسمان بیاویزم برای یک هزاره ی بارانی کافی ست بعضی اوقات که احساس می کنی شقیقه هایت درحال ترکیدن اند و جسمی به اندازه ی کره زمین ! توی گلویت گیر کرده و می خواهی گریبانت را چاک بدهی و فریاد بکشی ، انگار کسی درتو می گوید : هیس ! سکوت بهترین فریاد است !! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در این دنیای دهشت زا که نام هر دد و دیوی شده انسان در این دوران جهل افزا که هر بی علم و دانش می شود سلطان دلم مانند قندیلی به امیدِ نگاهِ گرم ِ خورشیدیِ ز بام خانه ها زانوی غم را در بغل بگرفته و آرام می گرید خداوندا ! در این دنیای پر رنگ ات در این آیینه های خورده زنگار ِ سیاه و لایق ِ سنگ ات نه تابی تا کنم جنگ و ستیزی نه در جانم بود پای گریزی نه می روید گلی در بستر جانم نه می آید پرستویی به عشق ِ آشیان ِ کنج ِ ایوانم ولیکن بر ستاکِ خشکِ انجیری کلاغی شروه میخواند و من در جستجوی کبک ی از کهسار ِ تارازم خداوندا ! خروس کبریایت را بگو بر هم زند نقش ِ سکوتِ مطلق ِ شب را خداوندا ! خروشی کن بر این دنیا نهیبی بر شب یلدا سحرگاهی سحرگاهی مینو نصرت خوانش غلط واقعیات و عدم پذیرش رنگ های سیاه جعبه ی مداد رنگی و کلاه جادو ، باعث عدم تحمل می شود و کوچه ی طویل عمر را به دیوار بلند بن بست می کشاند . شاید درست در همین لحظه ها است که شقیقه ها متورم و درد آغاز می شود . تمایز قائل شدن میان دیو و دد و انسان شاید راه حل زیبائی باشد برای تسکین این درد جانفزا ! قباد آذر آيين جانا سخن از زبان ما می گویی! پرستو ارسطو شعر جناب یوسفی نژاد ملاحظات و رویکرد جامعهشناسانه ی ایشان به ارتباطات پیچیده و در ضمن از هم گسسته ی افراد در نظم اجتماعی ایران است تصویر دهشتباری که فضای شعر به مخاطب القا میکند یاد آور فضایی استالینیستی و فرانکیستی با ایدئولوژی انسان ستیزی است که با زبان مشخص شاعر نقاشی شده و اشاره ی آشکاری است به مسخ شخصیت انسانی ، و فاجعه ی خود بیگانگی، و اساسن نمایش تغییری ماهوی اندیشه ها ی بشری .اگرچه شاعر در بکار گرفتن استعاره و تشبیهات سعی در ساختار فضای رنگینی بر ای مفاهیمی هولناک ودرد آور نموده اما برای من لابلای سطور وپشت پرده های فاخر شعر دیدگاهی تیره وتار گشوده بود و به سلاخ خانه ای شباهت داشت که برای کشتن کاراکترهای اخلاقی و نابودی موهبت های حقوقی انسان بود و ليلا رضايي عه تا سلام سوگند به ماه به تزهدِ گیاه و به درخت که بر نجابتش دخیل بسته اند نفس هایِ زمین را و به تو که نمی گریزی از شهوتِ نگاهم این جهان هیچ نیست! جز اندیشه های شگرفِ مورچه ای که بر آستانِ لانه یِ تردید شاخک می ساید بهم محسن تاجيك سلام دوست عزیز.. ممنون از لطف و حضورتان... شعر زاییده ی تحیر است و شاخک به هم ساییدن.. فقط من معنای "زهد کردن" تزهد گیاه را متوجه نمی شوم.. یعنی متوجه لزوم این ترکیب را در کنار سوگند به ماه و درخت تنها را نمی فهمم.اما "از این جهان.." تا به انتها خیلی خوب بود... یاحق عاتفه صرفه جو سلام سهيل نصرتي درود مقوله ای فلسفی و گاه عرفانی در قاب جمله ها از ذهن شاعر مخاطب را با تاویل ونحلیل سختی روبرو میکند زیرا به این مقال میتوان از زاویای متعدی نگریست و هر خواننده ای به وسع وبضاعت درک خود از جهان وکیهان چیزی تازه برای گفتن ارایه نماید. به بحث کشیدن تئوری و نطریه های فلسفی در شعر همیشه شاعر را لیلا رضایی سلام بر شما درود و در بحث ادبيات مدرن نيز كه خود جنابعالي از من داناتريد. مقصود من از اين مقدمات اين است كه شعر از همان آغاز رنگ و بويي مقدس ،تقدسي همراه با نوعي اسطوره گرايي ، به خود مي گيرد . حال اينكه شاعر در سطر نخستين به گونه اي توانمند به اين سمبل كهن قسم ياد مي كند.و در ادامه رهبانيت و زهد گياه و درخت را كه اين دو نيز داراي مقام رفيعي در ادبيات و هستي شناسي اند و نماد والگوي باروري و زايايي و رشد مي باشند را به ناف ماه پيوند ميزند.ادامه كار رنگ و بويي عاطفي (عشقي اميخته با شهوت ) به خود مي گيرد .(ياد زيگموند فرويد و بحث عشق و شهوت افتادم!) كه البته مي توان پيوندي بين اين تكه ي شعر با بند آغازين ايجاد كرد. گلاره چگینی تباری که می آمدم از به شاخسار بی برگ و بار بلوط کبکی می شکست سکوت برکه را مریدی بسجده بود مدام تا نخوت عظیم بارگاه کبوتری می گریخت بی درنگ به خلوتِ گلدسته ها آه ای..ماه عشوه گر ! بر بلندای کدام شب طره پریشان میکنی؟ که نمی ترکد تاولی ز بانگ خروس و دل ما سهیل نصرتی درود برای سهیل نازنینم لطفا کمی بو کن ! اینجا ایران ۱۳۸۸است که هنوز برخی جوانانش برای دریافت وام ازدواج! به رمل و اسطرلاب متوسل میشوند، کمی از ثقل فاصله بگیری ، در جای جایِ همین نزدیکی ها ،در زاگروس ، دگردیسی پارینه سنگی هنوز بر مدار است ، کودکانی را میشناسم که روی عظیم ترین منابع انرژی ، سوخت زمستانیشان پشکل است و قوت غالبشان نان و اسپکتورانت !، در جای جای همین دور و برها ، سپیده دمان ، خروسها از شماطه ی ساعتها پیشی میگیرند، شاعر جوان گرامی ما پیرامون سطحیم وتارهای عنکبوتی سنت را بر دست و پا وگردن داریم هنوز ، به مـدرنیته وارد نشده با تیپا خارجمان کرده اند، چگونه میتوانیم از پست مدرن سخن بگوییم؟ من ترجیح میدهم در پیچ و خم های هزاران معمای لاینحل جاده ای ، بجای سوار شدن بر بی ام و ایکس سیکس ، افسار درشکه را محکم بچسبم عزیزم. درشتی های سخنم را بر سپیدی مویم ببخشای ! روی ماهت را میبوسم 1947 عاتـــفه صرفه جو پیرامون ما سوژه های بسیاری هستند برای شعر شدن ، امروزی تر و همچنان پیرامون ما زبان هر روز کلمه ی تازه ای عرضه میکند به دنیای ادبیات ، البته حراج! چرا از امروزی ها استفاده نکنیم؟؟؟ چرا برای جلب و جذب مخاطب امروز با او به زبان روز ارتباط برقرار نکنیم؟؟؟ اگر دهه های 30 یا 40 یا 50 سالها طول می کشید زبان کمی این ور یا آن ور بغلتد امروز هر روزش با زبان تازه تری بر خورد می کنیم. اینترنت. چت . اس ام اس ابزار های به روز آوری زبان هستند. وقتی که این روز ها جای قار قار کلاغ را زبان" فینگلیش" می گیرد چرا در آسمان امروزی پر نگیریم؟؟؟ پرستو ارسطو از تبار سنت های اصیل می آیی شبنم شيرواني از تباری که می آمدی، گذشتم حسین صولتی با درود علي خدادادي سلام يوسفي نژاد عزيز مریم فیروزی به نظر من همون طور که دوره مرید و مرادی به پایان رسیده . این شیوه نوشتاری هم حرف امروز نیست . فرصت برای خواندن نظر دوستان پیدا نکردم . فقط تونستم یکی از جوابیه هاتون رو که در صفحه اصلی گذاشتید بخونم . اگه هنوز در زندگی روزمره خودمون در سنتها دست و پا میزنیم دلیل نمیشه در هنر و ادبیات درجا زدنمان را با سنتی بود فرهنگمون توجیه کنیم. برای حرکت کردن به جلو و ساختارشکنی باید ساختار را یاد گرفت تا بتوان ان را شکست .ما ساختار رو برای شکستن یاد میگریم تا هنر رو زنده نگه داریم . باید مسیر را طی کرد و ادبیات ما در دهه های اخیر این مسیر رو طی کرده . از نیما تا به امروز .پس به نظر من نوشتن با این زبان حرکت به سوی عقب است . باباچاهی می شکیبم به صداقت آئینه ای که یادهایم کبود می شود در آن با یادهای کبود غریزه ی عقربی می جویم به گاهِ حریق و چشمانی که زهر می اندوزد در هزاره ی تازیانه ها * * * با یادهای کبود از قلب ارغوان قیام میکنم * * * آی... در محاصره ی سمورها ! به ابتدای گردنه که رسیدی حنجره پركن از فرياد و چشم ها از چوبدست تا کفتارها پراکنده شوند در هیبت نگاهت
از خوابِ آشفته ی تاک های هزار ساله می آیم
بی تردید منظور همان خواب دوازده هزار ساله ی تاک هاست که شاعر بنا بر دلایلی ده هزار از خوشه ها را چیده!
زیرا تاک سمبل دوام وقوام هستی ست و بنا بر باور قدما فقط دوازده هزار سال از عمر جهان هستی میگذرد
چون ماهِ مست
دل به جذر و مد این جهان نمی دهم
پیوند زیبایی بین تاک ها و ماه مست نشسته که در بند فراز ونشیب امواج دریای هستی نیست. نگرشی فلسفی یا بهتر بگویم سماعی صوفيانه بر محور
بی اعتنايی در برابر مرگ ولمس عمیق رنج و درد انسانی.
هنگام آتش بازی
یا از سکوت ِنجیبانه ی کدام گندمزار ؟
به وقت هجوم ملخ ها
آنش زدن مزرعه نیشکر برای نابود ساختن آفت !!!!!رسمی کهن است بنا بر این رسم تنها برگ ها را میسوزانند اشاره ی دردناکی است به واقایع اخیر در جامعه و درو کردن جوانان که چون برگهایی از ساقه ی هستی وخانواده کنده میشوند.
تابستانی که بر گندمزار سبز ملخان نقرت وخشونت هجومی سرخ داشتند
در سکوت ......
در سکوتی ممتمدنانه مزرعه تنها یال سبزخود را در امتداد باد وحشی به اهتزاز
آورده بود!
(یکی از زیباترین تراژیک هایی که در این اواخر خوانده ام . دست مریزاد با این همه احساس سرشار شاعرانگی)
از قیامت ؟
اگر باشد !
از دستانِ پلاسیده ی مادرم آغاز میشود
و پیرهنِ ِ شوریده ی پدرم به تموز
شاعر نمیداند به چه باید باور داشته باشد به رستاخیزی که وعده داده شده یا قیامتی که شاهد آن بود
شاخه شاخه دستهای مادرانی که با سوزاندن برگهایش پژمرده و یا بوی پیرهن یوسفی که در این تابستان خونین به مشام یعقوب ایران رسید. و اشاره ی روشنی به سست بنیان شدن پایه های باور و اعتقاد شاعر است.
و تازه بعد از اینهمه مرثیه خوانی هنوز از دل خود نگفته......
از دلم
نگفته ام اما
پنجره هایش می لرزد
آنگاه که دیوانه ای به کوچه پرسه میزند
با پاره سنگی در دست
و من
دستارم را به خدا تعارف میکنم
برای اشک هایش
لرزیدن پنچره های دل یکی از ترکیبات تازه ودلنشین این سروده است که بسیار بجا در سینه ی دیوار کوچه ی شعری نشسته.
واژه ی دستار بنظرم کمی کهنه بود و اگر دستمال جایگزین آن می شد سزاوارتر بود
برای خدایی که نمیدانم از اندوه میگرید و یا از شرم......
جناب یوسفی نژاد فقط همینقدر میگویم که در حین نوشتن این پیام با شعر ات گریه کردم
چوششی از عاطفه واحساس شاعر در بند بند روح لرزه می افکند
لذتی آغشته به اشک تدارک دبده بودید
دست مریزاد
با درود و احترام
اشک در چشمان این واژه ها سرگردان است برای کدامین تصویر بگرید برای دستان مادر / پیراهن ....
چندین بار شعرتان را خواندم برایم زیبا بود و حرف های زیادی برای گفتن داشت و من امروز گوش هایم نیوشا بودند و خدا می داند اگر اشک در چشم پاییز حلقه بزند کوچه را سیلاب می برد
همیشه هایتان شعر
با ارادت و احترام
چه قیامتی بالا تر از دستان پلاسیده ی مادر و پیراهن شوریده ی پدر میتوان تصور کرد ؟
استفاده از واژه ی پلاسیده و نه چروک و پیر اشاره به همان سطر های بالاتر دارد و همان حجب و متانت و سکوتی که پدر و مادر در رابطه با مصائب از خود بروز می دهند و آتش سینه ی شان را پنهان نگاه میدارند تا....
تا دل شاعر که قابل درک است با طی سطر های فوق نگفته ای پنهان در سینه داشته باشد و شوری رها شده بر جانش و رنجی چنان گداخته و یکه که یقین ، پیش از او آسمان در حال گریستن است و اشاره به خدا را من اشاره ای مهیب میدانم به آفریننده ای زیبا که به نظر می رسد مغلوب اهریمن آغازین شده و همسو با شاعر از چشمانی شور می بارد .
از اینجا به بعد است که دوست دارم سطر های آغازین شعر را بخوانم و دلم بد جور میخواهد شاعررا بر گرداند لابلای تاک ها ی هزاران ساله یا بقول پرستوی نازنین دوازده هزار ساله ی آغازین و در حال جوش و خروش و شراب شدن و مست همچون ماه بر مداری دلخواه . مداری که خلاف مدار ماه می چرخد و شوقی دیگر در سر دارد و دل به جذر و مد جهان زیرین نبسته و رویائی دیگر دارد . این شعر شما بد جور مرا به سطرهای نخستین ایران زمین بر گرداند . سطرهائی که سرمشق تمام جهان است امروز الا خودش .
سلام
تاک/ ماه مست/ جذر و مد ، ارتباطی بین این سه عنصر وجود دارد که شاعر از آن استفاده ی خوبی کرده . (جذر و مد این جهان) این تعبیر بسیار گسترده است و به جا. (تاک های هزارن ساله)فقط برای واژه ی "مست" نیامده بلکه این "هزاران ساله" است که مهم است و به هویت تاریخی برمی گردد. (برای من اینگونه تداعی شد)
نمی دانم چرا از (نیشکر و آتش بازی) به ایران در زمان حمله ی مغول ها رسیدم و از (گندمزار و هجوم ملخ ها) به ایران و حمله ی عرب ها !
در بند ، اعتقادی زمینی را می بینیم که با آسمان ها بیگانه است.
به دیوانه با پاره سنگی در دست ، نمی توان اعتماد کرد . در اینجا ما تصویر واضحی داریم اما با ربط اش به دل این تصویر عینی ، ذهنی می شود که البته با توجه به مفهوم شعر ، به غنای کار می افزاید.
سه سطر پایانی را حتی اگر تسلا بخشیدن تصور کنیم باز هم نوعی کنایه است از نیازمندی . همیشه اینگونه بوده که بشر برای تسلا گرفتن، خودش را به نیرویی برتر می سپارد (نیایش)تا آرام بگیرد. اما در اینجا برعکس شده .
از نیازمند بودن ِ خدا به تسلای بشر می توان به عمق فاجعه ی جهان پی برد .
شروع شعر با خواب آشفته ی تاک های هزار ساله خوب بود_به صورت سمبلیک عمر جهان را بیان می کرد_ارتباطی که این شروع با کل شعر برقرار کرده و بود و مشخصا با سطر بعد زیبا بود و در شعر خیلی خوب نشسته بود و جزر و مد جهان که کامل کرد آن را...هجوم ملخ ها... آتش زدن مزرعه نیشکر برای این هجوم ! در این چهار سطر بی صدا سوخت مزرعه بی صدا زندگی سوخت ..بی صدا..
و قیامت اگر باشد/شاعر نمی داند هست اما انگار یک بار تجربه کرده باشد آن را شاعر نمی داند که هست اما انگار دستان خسته مادر و پیرهن پدر باعث سست شدن اعتقاد می شود گاهی..لرزیدن پنجره ها در این شعر خیلی خوب خود را نشان می داد و واقعا عالی بود و سطرهای پایانی که به خوبی جای انسان و خدا را متمایز کرده و کنایه ای در خود دارد که نیاز را فریاد می زند !
که با احساسی ساده آغازشده و با نوشتن عمق یافته و اینک با خوانش باید
تعمیم پیدا کند
دل
به ستاک ریشه در هفت توی بی کجا می آویزم
با یادهای سرخ
رمه های بی سوار
دل به مهمیز باد سپرده اند
. زبان شاعر در بازتاب موجی از احساسات دور نی ِ انباشته از نقش ونگارهای پریده رنگ ،دل را به شاخه ای از شجره نامه ی هویت خود ،در لابیرنت گذشته و در هزارتوی خاطرات می آویزد. یادواره هایی که در بستر آئورت دلخونش(یادهای سرخ)ردیفی از گذشتگان را چون رمه های بی سوار (خاطره ها)رژه میرود وتصویرشان را زنده میکند.نامهایی که پشت دل را به شلاق فراموشی سپرده اند.
بیان این این احساسات منجر به حقیقت شعرشده. حقیقتی بامفهومی فلسفی در لایه های سنگین گزاره های شعر .
تا من
در تاراج پا افزار پدری ام
پا در کفش نسیم کنم
تن پوش فاخر شعر هم در تلاشی برای شیرین کردن تلخی مفاهیم نتوانسته بار سنگین اندوه دل راوی را بپوشاند او با انتخاب ترکیب پا افزار گویا به دوچرخه ی
پدر اشاره میکند که به غارت زمان رفته واینک فرزند پا در کفش نسیم (که مرتبه ی ضعیفتر باد است و جهت ادای احترام به پدر) میکند که مخاطب را به تصاویر ومفاهیم متفاوتی از برداشته های خود ارجاع میدهد و بنظر من چیده مان فوق العاده ای صورت داده شده.
این روزگار
تا بوده
آسیمه به حجله میرود
که هلال ماه
پا در رکاب چهارده نمی نهد
فلسفه وخط فکری شاعر در کنار شعر نشسته و اصول خود را از ثوابت میجوید.
وبا منطقی ویژه از احساس ِ مبهم یادها شعری با تصویری غبار آلود می سراید. صدای واژگان فاصلهی بین سراینده و خواننده را از هزارتوی درون به آسمان می پیوندد ودر این پروسه تکرار سنگدلی های دوران را با اسطوره ی عروس هزار داماد
گوشزد میکند و افسوس میخورد که هلال ماه نمیتواند به علت قانون زمان منطبق بر ماه بدر شود کنایه به عدم همخوانی خامی خصوصیات وکیفیات محدوده عمری انسان با پختگی دهر پیر و اگر کسی این حقیقت را باور ندارد از ستارگان کنهسال ودست نیافتنی (باکره های ترشیده) بپرسند
شعر سنگینی خواندم که مجال لذت را گرفت
با درود و احترام
حالا می خواهم "ستاک" را هم به دام بیندازم. ببینم می شود؟
البته "پا افزار" تا آنجا که یادم هست به معنای کفش یا کلوش یا گیوه بود.
مهمیز : "رمه های بی سوار / دل به مهمیز باد سپرده اند"
از رمه های بی سوار می توان کم کم روشن تر شدن مفهوم "مهمیز" را حس کرد. چرا؟ چون این رمه ها ، اهلی نیستند ، تعلیم ندیده اند زیرا سوارکاری ندارند ، خب سوار کار چه می کند برای هدایت رمه(فرضن ، اسب ها) تا بتواند با باد برابری کند؟ شلاق می زند ،"مهمیز" می تواند شلاق باشد، این را از باد و ربط اش به سوار می شود فهمید چراکه باد هم شلاق می زند و این نسبت دادن بسیار زیباست.
تا من /در تاراج پاافزار پدری/ پا در کفش نسیم کنم
چقدر "پاافزار" و "کفش" در تقابل با هم زیبا به نظر می رسند وقتی که اولی برای "پدری"و یا اجدادی که تاریخ ما بوده اند در نظر گرفته می شود و دومی برای این نسل . حالا "نسیم" در مقابل "باد" قرار می گیرد.
"آسیمه" انگار کوتاه شده ی "سراسیمه" است و بهمین خاطر حدس می زنم که همین مفهوم را داشته باشد (سراسیمه/ پریشان/ شتابزده) این از مفهوم خود سطر هم بر می آید
با یک شعر کاملن مفهومی روبه رو هستیم ، شعری ست گله مند .شاعر خودش را جدای از این نسل می بیند انگار و یا به عنوان دانای کل از بالا به پایین نگاه می کند .
"ریشه" کلمه ای ست که در سطرهای بعد در سطر "پدری" جاپای اش را سفت می کند. چگونه؟ رگ و ریشه / اجداد/ فرهنگ/ تاریخ/ گذشتگان ، ریشه های ما هستند که به تاراج رفته اند. اینگونه است که "بی کجا" هم پر رنگ تر می شود و معنای سرگردانی و گمگشتگی این نسل را به خود می گیرد. "ستاک" با توجه به معنای همین سطر در قبال کل شعر که مفهوم اش کم کم روشن شده است و فعل " دل آویختن" که همان "دل بستن" است ،می تواند قسمتی از همان ریشه باشد که شاید خشک شده است و یا شاید تازه در ذهن شاعر جوانه زده است . "یادهای سرخ" که سریعن فضا را از "من"ِ شاعر به فضای گذشته می برد می تواند برهان دیگری بر همین ادله باشد و البته سطری است که هم با دو سطر قبل و هم با دو سطر بعد خوانده می شود و همچنین خوانش می شود(از لحاظ مفهومی)
"رمه" در اینجا "همین نسل) است.(به گمان من)
"پا در کفش نسیم کردن" از دنیای مدرنیته حرف می زند اما دنیایی که باد را رام کرده است( با کفش) اما با لحن اعتراضی متوجه می شویم که شاعر از این وضع راضی نیست.
"حجله" / قربانگاه هم مفهوم دیگری از همین تاراج است که انگار دنیا به آن محکوم بوده و هست و چاره ای نیست؟
"هلال ماه"اگر به چهارده برسد زیبا و کامل می شود در غیر این صورت نازیباست (البته از دید راوی این متن، من که هلال ماه را بیشتر دوست دارم)
و این هلال ، تکامل دنیا و جهان را از دید راوی به چالش می کشد.
حالا بگذریم از اینکه "رکاب" مراعات نظیر بسیار به جایی با (رمه/ سوار) دارد و کلن از این حرکات زیرکانه در این شعر کم دیده نمی شود بهمین خاطر من این شعر را شعری کاملن اندیشمند و متفکرانه می بینم که کلمات اش به هدر نرفته است.
همان مفهومی که در کامنت اول ام از "کی ماند" به دست آمده بود کاملن در اینجا صدق می کند ، گویا ستاره جاودان است اما شاعر می گوید که دیگر ستاره ای نداریم ، همه رفته اند و البته از یاد هم رفته اند و چقدر شب با تنها یک هلال ماه دهشتناک است!
هلالی که میل به تکامل رسیدن ندارد و دختری که به تکامل نرسیده است ، چگونه می تواند پیر دختر باشد؟
اگر کی ماند را به همان معنای "پیردختر" بخوانیم پس هلال را باید به معنای دختر نابالغ به حساب بیاوریم. از نظر مفهومی و با توجه به هدفمند بودن شعر می توان به نتیجه رسید.
ستاره عمر زیادی دارد (خب ماه هم دارد اما اینجا هلال است)
اما اگر از ابتدای سطر "این روزگار..." راوی را کنار بزنیم و با صدای "کی ماند" بخوانیم، اوضاع فرق می کند و شعر به شعر دوصدایی تبدیل می شود و ستاره ای که به خاطر عمر زیادش می توانسته ، شاهد باشد ، راز گشایی می کند و با راوی همصدا می شود انگار او هم گله مند است.
نوع چینش دو سطر آخر بسیار مهم است چراکه هر دو تاویل را در بر دارد.
این فقط خوانش من بود از این شعر و نقد نیست.
با تشکر
دل به باد سپردن و تنها به مهمیز شکوه بردن کار هر روزه ی این ستارگان بی طالع است
شعرتان ساختاری محکم و معنایی ژرف داشت . چندین بار خواندمش و هر بار در تردید واژه هایش ماندم
با سپاس و احترام
« دل به ستاک ریشه سپردن » تکیه بر اصل و بنگاه است اما آویختن به ناکجا پارادوکسالی مفهومی است که بین ریشه بعنوان نماد ثبات و اصالت و ناکجا بعنوان سرگشتگی ایجاد شده است و در همان ابتدای کار تمام عناصر شعر را تا انتها در مسیر همین پارادوکس بیان میکند . شاعر روزهای « تند باد» را که از دست رفته به حسرت یاد میکند وقتی از تاراج پای افزار پدری میگوید با شکلی که در روایت اثر ایجاد نموده نا خود آگاه تاراج ریشه ها و یادها و سواران را نیز در خویش حمل میکند . به نسیم رسیدن در این روایت نه تغییر پای افزار به کفش که نوعی ناچار را بیان کرده است . نوعی تسلیم ناگزیر و بی گزندی باد ، و در کل وقتی رمه ها بی سوار مانده اند و باد بجای سواران مهمیز می زند هیچ چیز نمیتواند این نوشتالژی را زیباتر از پارادوکس عنوان کند .
همانطور که :
« هلال ماه
پا در رکاب چهارده نمی نهد »
آنجا که کمال هلال را بدر می بیند و تلویحا بلوغ دختر را چهارده و با اشاره تلمیحی به این عدد ، « کی مند » نیز با گذر سالیان هیچ وقت به چهارده سالگی اش نمیرسد زیرا که چهارده سالگی در این عبور شاعرانه جغرافیای زمانی خویش را از دست داده است و حضور « کی مند » بعنوان یک واژه هویت بلوغ را جدای از جسم معنا کرده است . و هر چیز آسیمه به حجله گی می رسد .
ستاک ، سوار ، مهمیز ، پا افزار ، کی مند ، رکاب و ترکیب هایی که با اینان ساخته شده زبان را وامدار نوعی بیان حماسی کرده که در آسمان ایل در خوانش و نگاه ایلیات به هستی استفاده میگردد و در قشر فرهیخته نیز همین بیان و لحن ، مولفه ی تشخص بیانی شاعرانی همچون « آتشی » و غیره به کار رفته است و در تمام چرخش ها این لحن ما را با خویش به همان سو می برد به آسمان اسب و سوار و برنو و چهل گیس و ستاره باران سینه ی پلنگ هاش
بخوان شاعر! که سخت شیفته ی تباری هستم ، که در سیاه چادر ها جا گذاشته ام
شال بلند عشیره بر دوش
ایستاده بر ستیغ گذرها
در یاس بازوانی سر بزیر
در خشم بازوانی سر براه
تنها و سر براه ، خون پلنگی جوان
که سر از صخره بر میداشت
و اسبی سیاه در گردنه
تنهایی قبیله را
- شیهه میکشید
هلال ماه/پا دررکاب چهارده نمی نهد؟ از ستارگان کی مند
شعر حماسی و باشکوه است.مثل همان کاخ باشکوهی که می گفتند اگر خشتی از آن جا به جا کنی شعر ویران می شود...اما من با اجازه شاعر و با احتیاط کامل می خواهم بی سر و صدا --و البته به سلیقه خود--جای چند خشت ---بخوان چند واژه --را عوض کنم:
دل /به ستاک ریشه در هزار توی بی ناکجا/می آویزم
تا من/ در تاراج پای افزار پدری/ پای در کفش نسیم کنم
رمه های بی سوار را میتوانم کرور ها معنا کنم ، از جلو داران و یکه تازان و پیشتازان و هر آنکه تن به هر آنچه مکتوب بوده و قانون قبیله یا ایل یا ... نداده و رو به طوفان ها تاخته و یادشان امروز در ذهن شاعر مثل نور می درخشد و جریان ساکن اندیشه را سیال کرده و جاری میکند در هفت وادی رفته یا نارفته .
همچنان تاراج پا افزار پدری نیز چند معنای عمده دارد و عمده ترین اش میراث ارزشمند باستانی است تا قوانین مهر و مو م شده ی لاتغییرش که من از معنای دوم روایتی را که مرسوم امروز شده است و دقیقا وارونه ی پدران ماست را می گیرم و آن تقدم نسیم به باد و طوفان است و دل نهادن به تمایلات کودکان و جوانان و به نوعی رعیت فرزندان خود شدن که حاکی از یک دگرگونی عمیق در بطن جامعه و فرهنگ است و نگاهی که سالاری را از مردان گرفته و بر گردن کودکان می اندازد . در این وادی شاعر ناچار است پا در کفش نسیم کند .و در تمام این معادلات شاعر چونان فردی که نه قادر به استفاده از پا افزار پدراست و نه به اقتضای سن قادر است با نسیم همراه شود در میانه ی این کشمکش مکثی توام با یاس میکند و اشاره اش به هلال ماه که تا هلال خود را زندگی نکرده وارد وادی بدر نمی شود ،دل را یاد دخترانی می اندازد که تا به خود آمده اند ، دیده اند که ماه از چهارده گذشته و در محاق است و از ستارگان هم جز جای پای نورشان چیزی نماند ه است . مرسومی که هنوز در روستا ها و عشایر لبه ی تیز و برنده ای دارد.
و نیز تالیف مرسومی که با توجه به کلمه ی " کی ماند " میتوان از این متن برگرفت این است که به دلیل پر فروش بودن و جلوه ی ویترین دختران چهارده ساله و تمنای مردان سالار جامعه رمه ی کثیری از دختران بدون سوار دل به مهمیز باد ها سپرده و جا میمانند از حضور در محراب حجله !!
شعری خواندم با کلماتی که منجر به زبانی حسی اندیشگی در بافت بیان گردیده نگاهی متفاوت از آنچه تا کنون شاعر از فرهنگ قومی به ارث برده است .دردی آمیخته با دغدغه هایی هنری که در قالب شعر زبان باز کرده و مخاطب را به ناشناخته های ذهنی در بستر عواطف و احساسات پاک ایلیاتی می کشاند از آنرو که بنده به عنوان یک همخون تک تک کلمات شما با گوشت و خون بختیاری ام عجین شده سعی در چشیدن لذتی دارم فراتر از شعر وقتی که می گویی:
رمه های بی سوار
دل به مهمیز باد سپرده اند
تا من
در تاراج پا افزار پدری ام
پا در کفش نسیم کنم
من محمد مراد را در این اثر شاعری میبینم با انگشتانی پینه بسته از سالها تجربه در محیطی سنتی اما نگاهی آوانگار در برخورد با پیرامون .نگاهی که شعر را آسیمه به حجله ی کلمات کشانده و به تعریف تازه ای از ستارگان کی مند ،دست به آفرینشی هنری زده است و خون مخاطب را به جوش آورده .دستمریزاد
اولین چیزی که به چشم می آید زبان ساده و روان کار است که البته زبان ساده مرز ناچیزی با نثر دارد که اگر رعایت نشود با یک نثر روبه رو خواهیم بود و به گمانم این کار این مرز را رعایت نکرده است. همه چیز را کاملن بیان کرده و سفید نویسی در کار نیست یعنی سهم مخاطب نادیده گرفته شده است.
البته اینگونه اشعار مرا به یاد اشعار غیر وطنی ِترجمه شده می اندازد.
جدای از این مسائل انگار این شعر قصد به رخ کشیدن شاعرانگی اش را ندارد و فقط می خواهد حسی
بوی فست فود/ اذان/دخترک / عطر /قطار/ مادربزرگ سوار کول/ مسافران/ کفش نیم تخت/ چادر گلدار/ درب قطار/ امامزاده
همه ی اینها به عینیت بخشی کار انجامیده است و بهمین دلیل جان شعر را نجات داده است .
ایجاز نقش مهمی دارد در شعر امروز ، اگر این شعر پرداخت دیگری شود و موجز تر ایفای نقش کند ، شعر بسیار زیبایی خواهد شد. مثلن این کلماتی که داخل پرانتز گذاشته ام.
بوی فست فود با (صدای) اذان پیچید(در هم)
که یادم رفت بگویم(سوار) کول من بود
به کفش های نیم تخت (شده ی) من
و خیلی از "من" ها را می شود برداشت.
همین سه خطی که نوشتم بسیار برایم دلچسب بودند.
(دست تکان دادن و قطار) خیلی تکراری ست.
با همه ی این وجود ، مطمئن ام حسی که در این شعر ِ ساده هست بعدها در شعرهای بعدی شاعرش غوغایی می کند.
انگار قرار است اتفاق ها فقط فضاسازی باشد و ازین فضاها استفاده لازم نشود زبان راحت و عناصر پیرامونی که کار را کاملا ملموس کرده است
فست فود / اذان / تبلیغ عطر / مترو و و و
حتی اگر بپذیریم که هیچکدام از این عناصر و ترکیب هایی که از آن ها ساخته شده بعنوان فضا نبوده و فقط عبورهایی از اضلاع مختلف صورت گرفته نقش آن ها در کل کار چه بوده است .
رابطه ای که بین مادربزرگ ، رفتن قطار ، امامزاده ،عطر یاس ، اذان و چادر گلدار در پنهان ترین لایه های رفتار اجتماع ما چه بصورت آرکی تایپ و چه بصورت خرده فرهنگ ها ایجاد شده بسیار عالی بوده موتیو هایی که هر کدام میتوانند این عبورها را از سمت باورهای عامه گسترش بدهند و ما را به شعر ی همگانی تر نزدیک کنند .
درک شما از عمق بسیار قوی است خصوصا جامعه به شما تبریک میگویم و منتظر نگاه شما در مورد شعر آخرم هستم
اما خارج از صید مروارید من یقین دارم در هر تالاب و ماندآب و برکه و گودالی که پر از آب باشد و حتی نباشد / چیز هائی است ، شاید با چشمان نتوان دید و لی میشود احساسشان کرد و انگشتان کلمه بهترین شکارچیان هستند .
روایتی است مثل سطری از کتاب عهد عتیق و جدید ، موازی هم
از یک ایستگاه تا ایستگاه بعدیست با متروکه انگار یک قدم بر داشته ای ، سرعت نادیده گرفته می شود و زمان جایش را می گیرد .
اما میان چیده مان مدرنیته وسنت چسبیده به هم وحتی سوار بر هم میتوان به فاصله ای نجومی میان این دو رسید . فست فود و اذان/ تبلیغات توسط یک دختر که در قدیم مرسوم نبود و ممنوع و رایحه ی گیج کننده ی یاس که بوی همیشه ی چارقد مادر بزرگ هاست و تبلیغ آن توسط دختر عطر فروش ، قطار مترو و همزمان تداعی اش با وسایل نقلیه ی آن روز ها و مادر بزرگ که هم به سبب نمادی و هم استعاری ، هم به سبب جلال و شکوه اش و هم به دلیل خوی سنتی اش ، خوش نشسته بر شانه ی شعر با چادری که لای در قطار گیر کرده است و خنده ی مسافران .
شیرینی خنده ی مادر بزرگ مسری است و منجر به خنده ی مسافران می شود ، طعم ساده ی دیروز ها در سطر های پیچیده و بغرنج امروز هنوز قادر به گشودن دهان ها به خندیدن هست . مادر بزرگ آدم قطار و مترو فست فود نیست ، او درعین سنتی بودنش چنان طبیعی هست که نارون که پرنده که کوره راه های خاکی و شالیزار ها و مزارعش . سرعت این متن چنان زیاد است که قطار هم به گرد پایش نمی رسد . حتی وقتی در ایستگاه اول مسافرش را پیاده میکند .
سلام
شاید شعر شما آنقدر ساده بیان شده است که نیاز به تعبیر نداشته باشد. روی خط و روایتی مستقیم پیش می رود بدون لایه و یا تاویلی دیگر . خودم شخصن دوست دارم نسبت به شعرم نقد فنی و ساختاری ارائه شود. تا کمکی به شعر انجام گیرد. فکر میکنم تعریف معنایی شعر کمکی به شاعر نمیکند . خواستم بگویم اگر این تعریف ها و تفسیر ها را ازمن نمی خوانید دلیل بر بی اعتنایی من نسبت به شعر تان نیست. بلکه نهایت احترام را قایل می شوم برای شعری که می تواند حرف خودش را رک و پوست کنده بزند.بیشتر تلاش من در جهت ساختار و بافت شعری شماست یا شاید هر شعری. زیرا شعر شما از مرز معنا و مفهوم گذشته. آماتور نیستید که من بگویم عجب معنایی !!! آنقدر حرفه ای هستید در معنا که ضرورتی نمی بینم. با احترام
شعر--متاسفانه--ازشدت سادگی به دامن شعار درغلطیده ..برای این که از این ورطه جان سالم به درببرد نیاز به دوباره و چند باره سرودن دارد...شعر همچنین منطق نثرگونه دارد..نیاز به ایجاز و نوعی ابهام که جوهره شعر و وجه تمایز آن با نثر است در شعر احساس می شود:به ایتگاه مترو که رسیدم....دخترکی تبلیغ عطر می کرد...همه چیز تند گذشت.....به نظر من اگر به جای فعل ماضی مطلق از مضارع اخباری --فعل رایج و زنده--استفاده می شد شعر جاندارتر و تاثیر گذارتر می شد...موفق باشید
البته شاعر زبان کارش را بلد است ولی براین پندارم که بتازگی توانایی این دستگاه زبانی را دریافتهو قدرت ساخت و ساز خود را در این فرم محک زده درواقع در شعر خود از سازههای زبانی بسیار ساده بهره برد ه و ساختاری بسامان را به بنوعی شکسته وتصاویر شعر ا ش را از نا کجای بایگانی ذهن خود وام گرفته و با به اعتبار ساده نویسی به رویکرد زبان خاصی رسیده، و موفق شده کارش را با زمینه ی مملموس تری به نمایش بگذاردشعربا این زبان ساده گویای تجربهی عمیق شاعر از دریافتهای امروزین است که در انتقال تصاویر و مفاهیمش کار مخاطب را به کسب لذتی آسان موفق کرده.در این شعر برای خطابه، موعظه وشعار جایی برای حضور نمانده که ویژگی چشمگیری است البته این شعر هنوز به شعری ماندگار نرسیده ولی کاربردی این زبان ساه به تنهایی توانسته باعث خيزش شعر شود.
زیرا تصاوير عام قدرت تعميم در شعر را بالابرده.
شاعر در تمام سطرها حضور ی غیر تصنعی و واقعی داشته د و بازتاب حسی خود را بي پرده نشان ميدهد.
سادگی تصوير و تشبيهات مسبب دريافتی خاص و عميق از لحظه ها بود.
شعری خواندم که غریبگی نمیکرد
دوست خوبم من فکر میکنم اگر تمام آدم ها قادر بودند به جای پوشیدن جامه ی فشن جهانی ،پیراهن چیت انسانی شان را بر تن کنند ، نیازی به استغاثه نبود و نیمه ی از یاد رفته ی آدمی که به حق خلاقیت خالق خود را در جان دارد ، قیام می کرد و همزمان جنگ ها به جادوی عشق بدل می شد و تباهی از همان راهی که آمده بود بر می گشت و مرزها فرو می ریختند و نقشه ی جهان یک پارچه می شد رنگ شادمانی و رستگاری بشر . شاید بذر چنین شعری از فقدان همان حس عمیق و مشترکی است که از میان ما آدم ها رخت بر بسته است و نیاز داریم کمی در خود تعمق کنیم . شاعر با شعر در جستجوی پر کردن همان جای خالی ست و مخاطب با خواندنش بی گمان به اندیشه فرو می رود .
سلام
خواندم و لذت بردم..کاشکی دست وپای خودته با الزام به موزون بودن شعر نمی بستی با استعدادی که در تو سراغ دارم و با پشتوانه فرهنگ قوی بومی وایلی و حماسی اگر این پیله را از دور خودت باز کنی با شعر سپید کارها می کنی کارستان...شعار نمی دهم تعارف هم نمی کنم ..امتحان کن به حرفم می رسی..نگاه کن به شعر چالنگی..حیف که متوقف شد و ماند..
شاعر گویی با سر خوردگی از توان بالقوه ی اندیشه های انسانی وآزادی طلبی فطری او دست بدامن خدا وند حیرانی شده که در کار آفرینش خود لنگ مانده
من به خروش خداوند باور و اعتماد ندارم بلکه سحرگاهی نیمه شبی غروبی انسان باید تکلیف خودش را با خود روشن ساخته واز گلوی حق طلبی بخروشد و گرنه تا جهان بوده وهست چنین بوده وخواهد بود و خداوند عادل ومهربان را کاری به این کارها نیست
با سلام بر شما
معتقدم که هر شعری با زبان مخصوص به خودش می آید اما زبان خاص شاعر در سرایش همیشه به صورت زمینه ی(بک گراند) محکم و استواری با زبان شعر تلفیق می شود و هم قابل تفکیک است و هم نه.
این شعر هم با روش و زبان خودش آمده است ، دلش خواسته اینگونه و با این کلمات حرف بزند . اما آیا این روش و این زبان با توجه به اینکه حرف ، حرف امروز است ، متعلق به امروز است؟ من می گویم نه و اما دلیلش را نمی دانم که چرا آقای محمد مراد یوسفی نژاد با این زبان اخت شده اند؟ در صورتی که در همین شعر هم می توان دید که چه قدرتی در سرودن ِ این شاعر نهفته است . کلام بی تعارف و کوبنده که اگر از مرز شعار به طرف شعر مهار شود ، کولاک خواهد کرد.
که هر بی علم و دانش می شود سلطان
در هر صورت آقای محمد مراد ، امیدوارم که جسارت مرا ببخشید در اینکه نمی توانم نظر حقیقی ام را کتمان کنم و منهم مثل دوستانی که از کنار این موضوع به راحتی می گذرند ، به راحتی بگذرم.
مشابهت موسیقی و بخشی از مضمون شعر یاغی دکتر شفا از سروده های محکم و جنجالی دهه چهل را تداعی میکند با این تفاوت که جسارت پرخاش ونافرمانی یاغی بیشتر است تا جایی که با این بیت اشوبگرانه خاتمه میابد
من زبانم لال/من خدای تازه میخواهم!
سروده ی محمد مراد عزیز اما یک نیمایی متمایل به کلاسیک است که از نگاه مضمون کاوی علیرغم لحن گلایه آمیز و متقاضی؛ تیزی و تندی کفران ندارد. شکوه ی دردالود وفریاد بجان امده ای که پیش از بروز استانه ی عصیان لب به تشریح واعتراض مخملی! می گشاید
خداوندمخاطب سروده ایست که خسته از وارونگی سر شکایت دارد. دنیا را دهشت زا و انسان را دد می بیند. منزلت را نا هماهنگ با سزا می یابد از ملال مردابی و کسالت یکنواختی می نالد.
قالب و زبان شعر که ظاهرن مقبول طبع برخی دوستان نیافتاده است یکی از نحله های هنوز هم رایج این مرز و بوم است. پس زدن و رد کردن این و چنین قوالبی در تضاد اشکار با همان پلورالیزمی است که در ژانرهای ادبی امروز سنگش به سینه ی اوانگاردیسم ودیگرپذیران می خورد. به نظر می رسد عینیت گرایی پسامدرن از لبه ی دیگر بام می افتد چنانکه بر تئوری انتی سانترالیسم متمرکز می شود!!؟؟ بعبارت دیگر بر نظریه( ضد تعصب) تعصب می ورزد!؟
برخی از نو شاعران ما کلیشه ی مهری خودساخته با مضمون(out of use) در دست وپیشانی بعضی از کلمات فارسی را به جرم آرکائیک بودن برای همیشه قرمز می کنند. ..(چه بسا فرداروزی کلمات بازنشسته را مثل افعال بی قاعده انگلیسی در لیست سیاهی ممنوع الشعر و منتشر کنند)
شاخه ی جوان ونازکی که پاجوش درخت یا بر سرشاخه ها رشد میکند" ستاک" خوانده می شود یا" شروه " نوعی خواندن اواز و اهنگ است . ایا رواست از این واژه های خوش طنین و خیال انگیز به بهانه کلمات قدیمی عبور کنیم و انها را به شعر راه ندهیم؟
اما به مصداق :چون حسن بگفتی عیب نیز بگو ( کمی تسامح این ضرب المثل موجه کند والا عکس است)
چون سبک به کار گرفته شده ترکیبی از کهنه و نو است و تمایل به قرابت با کلاسیسم در این کار کم نیست پس میتوان با متر و میزان تعاریف و فاکتورهای لازمه شعری نیمه سنتی بسراغش رفت .( گره خوردگی عاطفی اندیشه و خیال در زبانی موزون و اهنگین ) بعقیده این قلم از شش فاکتور :عاطفه-اندیشه-خیال-وزن- موسیقی -گره خوردگی ( پیوند.مفصل.لولا ) سه عنصر عاطفه (احساس)-وزن- موسیقی در شعر بحد کفایت هست و بعلت خطی بودن و عدم چند لایه گی سروده چندان نیازی به حضور قوی مفاصل ندارد اما تخیل شعر بسیار کمرنگ و از نظر اندیشه فقیر است.
با اینکه سروده اغلب پارامترهای لازم یک نیو کلاسیک (با تساهل) را داراست اما جای برخی دیگر از ویژگیها بشدت خالیست
شاعر در مکانی بالاتر از همه،جهان را نظاره می کند. و از کنار خودش شروع می کند به قسم خوردن ماه یعنی زیبا روی آسمان نشین ! تا پاکی و قداست گیاه که نشانه ی سبزی و خرمی و نمود زندگی ست ! و در پی آن درخت که از قداست به آن دخیل بسته اند و زیباتر از قداست ! نجابتی که به درخت نسبت داده شد و نفسی که به زمین هدیه می شود ! که زمین نفس دارد ! و کم کم از این سطر شاعر به زمین فرود می آید آنقدر پست که مانند شهوت نگاهش ! حالا با این همه جهان را به هیچ می گیرد ؟؟؟ !!! نه با اینجایش موافق نیستم ! اصلن جهان با همین ها جهان است.
در بند آخر نگاه شاعر به مورچه کلی بوده در صورتی که دوست داشتم اگر فرض بر نگاه فلسفی ی شاعر باشد بر افعال مورچه ای که ریز است و دم دست ما تاآن را خوب ببینیم پس این نگاه باید ریز بین تر باشد تا دقیق تر بر رسی کنم. "اندیشه های شگرف " که جمع است و کلی ، راهی برایم نمی گشاید به نظر افکندن در حرکت این مورچه ! و اصلن چرا شاعر به خود اجازه داده تا از دید من ببیند و از ذهن من بخواند ؟؟؟ این قطعیت در شعر جایگاهی امروزی ندارد و من به عنوان یک خواننده ی شعر در زمان حال نمی پذیرم که مورچه اندیشه ای شگرف دارد !!! به نظرم مثلن این مورچه می تواند اصلن بی اندیشه باشد. می تواند این شاخک ساییدن از روی غریزه باشد. شاید نسبت دادن اندیشه ای شگرف به مورچه هم از زاویه ی بالا دیدن شاعر باشد .
در کل هم زبان و هم مفهوم کلاسیک بود. و باز می گویم من در امروز زیست می کنم نه دیروز نه فردا !!!
موفق و شاعر باشید همچنان .
شعر خوبی بود
فقط با لانه ی تردید موافق نیستم
اینها را جدا در متن بیاورید بهتر است
در حقیقت این جهان هیچ نیست !
از مورچه تا دایناسور ها و اشرف مخلوقاتش به زعمی آدم و نه حوا، بر آستان لانه ی تردید شاخک می سایند به هم و هدف جز تباهی نیست و نمی تواند باشد . ساده است تصور سیاره ی زمین پیش از آنکه موجودات نشو و نما کنند و ادامه اش که امروز جهان است و جهنمی که هیچ آدمی قادر نیست از این جهنم تر را متصور شود. میماند بهشت و قامت زیبای زن و شهوت نگاه مرد که که بمحض فروکش کردن ، بهشت را می اندازد زیر پای زن و زن را میکند مادر و قصه به پایان خوبی می رسد . اما در سطر " که نمی گریزی از شهوت نگاهم " معنای عمیقی خفته است که من آن را بیرون می کشم . شاعر انتظار گریز دارد و معشوق خسته از گریختن ، تسلیم محض است . حکایات فراوانی در این باب نوشته شده است که گریختن مساوی با مرگ است و مزاح ارباب
شعر با المان های زیبائی آغاز شده است .
سلام
با ییشترین انتقا دا ت از ادعا های او مبنی بر قطعی جلوه دادن نظریات خود مواجه خواهد کرد زیرا من به این نتیجه رسیده ام که در دنیای ادبیات شعری مقابل اید ه ال های شاعر وادعا های بلند با لا ی او دیواری از مقاومت جهت عدم پذیرش کشیده میشود چون تفکر و بازده ی اند یشه های انسانی از محدود یت عقل و قدرت د رک انسان هرگز بالا تر نمیرود و در واقع شاعر نمیتواند برداشت های شخصی خود را از هستی و انسان در این مجموعه ی هستی بدیگران بقبولاندو با علم به اینکه حقیقتی د ور از د سترس ا نسانها هست و هیچ کس نمیتواندنسخه ای برای درک دیگران از این مبحث بپیچد چون چه کسی در آن مقام هست که بتواند هستی را را به صورت ابژکتیف از بالا یا دور دستها مشا هده کند و حتا اگر کسی چنین قابلیتی را هم داشته باشد باز نظر خودش را از این نگاه تفسیر خواهد کرد
این مقدمه را نوشتم که بگویم هرگز پافشاری در ابراز نقطه نظرهای خود پای هر کامنت نباید کرد و اما همانطور که سروران دیگر هم اشاره ی کامل وزیبایی کرده اند
اجتماع عناصر شعری مقدسی رنگی از روحانیت وقداست به مضمون داده و تلویحن کارنامه ی ناکار آمدی فطرت و ذات متمایل به گناه انسانی را مهر وامضا کرده
منهم با کلمه ی شگرف نتوانستم اخت شوم یا باید مورچه انسان میشد یا شگرف حقیر
با درود و سپاس
اتفاقن منهم نام شما را در کامنتینگ بعضی دوستان دیده ام و نکته های خوبتان را خواندم اما آدرسی نیافته ام هرگز تا .... چه اتفاق خوبی !
و اما شعر :
با قسم شروع می شود و البته نوع قسم هایی که آشنا هستند و بارها در قرآن دیده ایم اما در آنجا برای نشان دادن عظمت دنیا ( آخرت) آورده شده اند و در اینجا برای نشان دادن حقارت ِ دنیا. و برای نشان دادن کوچکی و حقارت دنیا ،از کوچکترین موجود زنده اش(حالا با تک سلولی ها کاری نداریم) استفاده می کند و تردید و شک را که متعلق به انسان روشنفکر است به او منسوب می کند و به اینصورت می خواهد عصیان اش را نشان بدهد و حس نیهیلیستی اش را به رخ بکشد.
"این جهان هیچ نیست" می شد به دو صورت این(هیچ) را خواند اگر در ادامه ماهرانه مهار می شد. یعنی طوری که هم هیچ بودن را ثابت کند و هم هیچ نبودن را و دست مخاطب را برای برداشت آزاد بگذارد.
اگر ترکیب سازی به شعر کمک کند و هم ذوق مخاطب را برانگیزد ، بسیار دلنشین خواهد بود اما ترکیب هایی که در این شعر وجود دارند اینگونه نیستند.
و به درخت
که بر نجابت
(دوست دارم این شعر را از منظر حلاجی فلسفی و هرمنوتیک کلامی و ادبی و نیز سمبل شناسی تاویل کنم):
حقيقتن كه شعر شگرفي خواندم . انگاره هايي از فلسفه ي "فردريش نيچه " و "مارتين هايدگر" را به وضوح در شعر شما لمس كردم . شعري با ظرافت كه تمركزي دقيق روي واژگان داشت و از برخوردهاي تراژيك هستي مابانه بهره ي فراوان جسته بود.
سوگند به ماه ! استفاده از كهن الگوي "ماه " به شيوه اي هنرمندانه. "ماه " و حضور آن چه درادبيات باستاني و بحث اسطوره شناسي و چه در مبحث ادبيات كلاسيك و سپس مدرن ، هماره نقشي غير قابل انكار و قابل تامل بوده است . از نقش ان در "اوپانيشاد " و "ريگ ودا"ي هندوها بگيريد تا "ايلياد و اديسه " هومر ،و نيز "حماسه ي گيلگمش " بين النهرين و سپس حضور آن در كتاب مقدس و باستاني خودمان ، "اوستا" ، و بند "ماه يشت " كه اشوزرتشت حقيقتن در سخن از زيبايي و قداست"ماه" به طور اكمل سخن رانده است . در تمام اين مكتوباتي كه عرض كردم ما هميشه نقشي ماورايي و نيز آميخته با خيال و ابهام از تصوير ماه مي بينيم.
در ادبيات كلاسيك نيز حضور اين كهن الگو ، قابل اغماض است و من تنها به رمان ماندگار "برام استوكر" يعني"دراكولا " اشاره مي كنم و آنجايي كه قدرت متافيزيكي "ماه " ان هنگارم كه بصورت كامل در مي آيد ، برخي از انسان ها را به گرگ نما بدل مي سازد.
اما به نظر من چكيده يا نتيجه ي اين شعر وزين در بند آخر نهفته است . آنجا كه شاعر ضربه ي نهايي را بر ذهن مخاطب وارد مي سازد و با نگاهي زيبايي شناسانه كه آميخته با نوعي فلسفه ي ترديد و تشكيك "خيامي" نيز هست ، با اشاره ي لطيف به ساييدن شاخك هاي مورچه به هم ، جهان را به واقع به سخره مي گيرد همچون ابر رند همه آفاق "حكيم خيام نيشابوري".
در اين شعر هر آنچه كه من از يك شعر انتظار دارم حضور داشت .از فلسفه و زيبايي شناسی و انسان گرايي و ناتوراليسم و پراگماتيسم و هرمنوتیک کلامی و ...و اين يعني موفقيت اكمل شاعر در سرايش شعر.
به واقع لذت بردم.
"سبز اش دخیل بسته اند
این دوسطر بسیار زیبا بدون سطر زیرش هم قابل تامل است.
دید کلی و خوبی در شعر جریان دارد و مفهوم خوبی در پس این واژه هانهفته است که باید کشف کرد ان را...
گمانم شاعر از جایی دورتر سروده است موجودات را و جهانی که در آن زندگی می کند را و این دوری را شاید خودتان ایجاد کرده باشید نگاه خوبی داشته اید که فلسفه و گاه عرفان را با این نگاه آموخته اید و اما خوب نوشته اید و خوب نگاه کرده اید...دیگران هم گفته اند و من هم باری دیگر می گویم مضمون خوب و اجتماع کلمات با هم شعر خوبی را پدید اورده اند که راجع به هر سطرش می توان ساعت ها حرف زد / زبان خوبی دارد و از آغاز بسیار لذت بردم و همچنین از این سطر:"نمی گریزی از شهوت نگاهم" که مفهوم عمیقی دارد برای خودش این سطر...
و در مورد بند آخر تا جایی با خانم صرفه جو موافقم.
بی اجازه تان به پنجره دلم پیوندتان زدم
لذت بردم...
زبانی که برای امروز نباشد را نقد نمی توانم بکنم..
امیدوارم ناراحت نشوید که البته بعید ست!
شاخسار.نخوت عظیم بارگاه.عشوه گر.طره. "ز" ... این ها خواننده امروزی را زده می کند. زبانی که حتا در سپید های شاملویی هم نمی گنجد ...
و از نضر فحوا هم به معانی قابل تعجبی دست نیافته..امری معمولی...که دور از زندگی معمولی ما انسان های حال است. مریدی که کنار برکه صدها سال پیش مرده و برای کسی مهم نیست..
البته زبان زبان قوی ست که از درونش اگر بتوان عصاره های گفتار امروز را کشید
دیوانه وار به دل می نشیند...
درود
می خواستم بگم تلاش شما در جهت شعر ستودنی ست ! اما نظرات را که خوندم بیشترآنان بر این عقیده بودند که زبان شما قدیمی ست. و من هم همین نظر را دارم با توجه به مقدمه ی بلند بالایی که نوشتم. حیف است با این همه شناختی که از شعر و شاعری و عناصر مربوطه دارید خواننده ی امروزی از شعر شما لذت نبرد.
ایجاد التذاذ برای مخاطب اولین گام در جهت نزدیک شدن به اوست. و این مقدور نیست مگر با زبان ساده و صمیمی خودمان را مسلح کنیم. وقتی صمیمی شدیم فضا می سازیم. وقتی فضا ساختیم همذات پنداری را شکل می دهیم در خواننده. و وقتی همذات پندار ی صورت گرفت مخاطب پا به پای شعر پیش می رود و از آن لذت می برد.
و بر بلندای شب آشفته ی شعر آواز میخوانی
کسانی که با معادلات شعری آشنا هستند میدانند که با تکیه بر عصای المانهای زبان شعری گذشته وبقولی فاخر است که اساسن راه به شهر ادبیات گشوده میشود و متاسفانه گروه کثیری نه تنها این واقعیت را انکار میکنند بلکه غافل از واقعیت های پیرامونی جهان را فقط ازپنجره ی ذهن خویش میبینند و شعری را که با تئوریهای آنها همخوان نباشد بی رحمانه مردود میکنند هنوز در ادبیات پیشرو غربی که پروسه ی گذر از مدرنیته به راستی انجام گرفته با زبان فاخر و سن وسال دارشان چنین برخورد نمی کنند که ما میکنیم با اینکه هنوز در اولین خان مدرنیته مانده ایم شاعر را به میز محاکمه میکشیم که زبانت قدیمی است وبیانت غیر مدرن مگر ما در کدام جامعه شعر مینویسم ومیخوانیم که ذهن و زبان مردم ان از فرهنگ و زبان جامعه ی سنتی نیست و آیا این زبان و بیان در جریانی شتاب زده از هول حلیم کمی توی دیگ نیفتاده من خود شعر سپید مینویسم ولی ریشه ام از سبک های سنتی ادبیات شعری تغذیه میشود تجلی هر هنر مدرنی در گرو آگاهی به داشته های میراثی وموروثی ماست که نباید اینگونه از آن گریزان بود نباید فراموش کرد که برای دست یابی به مولفه های مدرن باید از ادبیات گذشته ی خود عبوری منصفانه وآگاهانه کرد
وچون شعر مدرن همچنان در گودال بحران دست وپا میزند باید با نگاه پاکسازی محتاطانه تر عمل کرد. بعد از نوشتن این مقدمه چشمم به توضیحات رسای شما افتاد که با بیانی شیوا حرف دل مرا هم زده اید وشاعران نباید در افراط چنین مقوله ای کپی دیگری شوند و باور داشته باشیم که همیشه عیب هدم درک مفاهیم شعری میتواند در زبان ذهنی ماباشد شعری زیبا ، منسجم و پرتصویری خواندم ولذت بردم .بادرود و احترام
کبکی شده ام تا..
سکوت شعرت بشکنم
مریدم که،
به نخوت سجده ، پای بستم
این تاول نترکیدنی را تاویلی بر ناشکیبایی و رنجوری شاعر یافتم
با شعرت قدم زدم خوش گذشت این سیاحت بر من
سلایق در دنیای شعر و ادبیات بسیار متفاوت هست و به قول شما بیشمار وباز به تعبیر خودتان به اندازه ی رنگهای زیبای بالهای تمام پروانه های جهان ...چه تعبیری شد ....
خود بنده با نظرات دوست عزیز م .. پرستو ارسطو کاملا موافق هستم .... مگر این شاعرانی که ما داریم .. الفبا را با شاملو نیاموختند .. با نیما ... ... و همین یک نیم نگاه ... باعث میشود .. که بنده مرید تمام کلمات رنگارنگ شاملو باشم .... و هنوز هم شعر های زیبای شاملو را باصدای خود استاد را گوش می کنم ....
من نمیخواهم از شعر شما تعریف کرده باشم و یا انرا رد کرده باشم . ... اما چه کنیم...... بی تعارف که نگاه جوان امروز ... از قدوما خاطره ایی خوش ندارد ... و هر چه را قدیمی . دور میبیند ... مطرود .. قابل انکار می داند ....
همین نگاه و اندیشه است که در برقراری ارتباط دچار سر در گمی شده و دل از لذت خوانش و درک کلمات بکر و صقیل گذشته بر می تابد .... در گذر از دست یابی به نگاهی خاص شعر امروز را بیشتر می پسندد .... شعری که ممکن است .. من از ان خوشم بیاید ..ولی نگاه شاعری چون بانو صرفه جو انرا تعدیل شده و با اندک ویرایشی شعر ی قابل اعتنا بداند ....
که این نقطه ی تقابلی ست در جهت پیشرفت و شکافتن نگاههایی که از دل .. این دلواره ها و نظرات بر می خیزند ... چه بسا مد جمع حضور اضداد را نکته مهم و نقطه ی قوتی میبینم در جهت شناخت هر چه بیشتر بزرگان این عرصه.... بر جریده تان نگریستم .. هر چه بود لطف بود و لحظاتی خوش ...بی ادبی مرا ببخشید ..
سپاس بيكران به خاطر دعوت بنده براي خوانش شعرتان
آنچه به يك شعر ارزش مي دهد آن است كه با اقبال عمومي مردم و مخاطبين روبرو شود نه فقط به گفتار امروزي سرودن و پست مدرن بودن! چه بسيار كارهايي از مدعيان مدرنيته كه حتي گاهي همجنسان خودشان - اگر نگويم خودشان - نيز در درك مفاهيم آن عاجزند چه برسد به مردم كه شاعر بايد براي آنان بسرايد!
به نظر بنده اشعار زيبا و دلنشين و پرمغز شما مخاطبان خودش را يافته است و هيچگاه نبايد دل نگران باشيد كه متهم به سرودن با زبان ديروزي مي شويد.
سربلند و مانا باشيد.

در دنیای هنر از ایستادن و توقف باید گریخت . اگر نه عاقبتمون مثل امسال گوتشلاک میشه که شوپن وقتی صدای پیانویش رو شنید گفت به تو بشارت میدهم که سلطان نوازندگان خواهی شود.
اما عاقبت ازش چی موند ؟ در اواخر عمرش در حالیکه منتقدین از تکرار به ملال رسیده بودن گفت چه اهمیت دارد که تا هزار سال دیگر چه اتفاقاتی می افتد؟ و بعد پشت پیانو نشست و قطعه مرگ شاعر رو برای هزارمین بار نواخت.
چند نکته در مورد کامنت های صولتی و فیروزی عزیز، بدون تردیدما در شرایط سنی فعلمان، در حال درس آموزی از جوانانی هستیم که مولد جهانی نو هستند ، باید به این عزیزان عرض کرد: آنچه بعنوان اندوخته های علمی و فرهنگی ، امروز چراغ و راهنمای ماست ،همان چیزیست که از گذشتگان بدستمان رسیده و اگر آن اندوخته ها نبو د، ما امروز از دیدن نوک بینی مان هم عاجز بودیم بنابراین نقد گذشتگان منطقی ولی نفی آنان امری کاملا غیر عادلانه است بحث ما در مقایسه شعر کهنه ، نو و فرا نو، یک مباحثه علمی و بدیهی ست که همواره بین دو نسل متفاوت وجود داشته و خواهد داشت ، گریز از این بحثها و خود داری از مطالعه ی اشعار سایر سبک ها از جانب هر کس و نفی مطلق آن در واقع پاک کردن صورت مسئله ست و مشکلی را حل نخواهد کرد ، آنچه که سرلوحه ی دیدگاه های ما در بحث شعر است نگاه ساختاریمان در همه ی ابعاد است به جامعه ، یعنی ما نمیتوانیم و نباید در یک جامعه ی روستایی فقیر در مورد معضل ترافیک بحث کنیم ، روستایی گرسنه ، برایش آسمان و ابر و باران و کشاورزی و گندم و نان اهمیت دارد او اینها را می فهمد، ترافیک نه مشکل اوست نه میخواهد و نه میتواند در باره اش فکر کند او اساسا با این مقوله مشکلی ندارد، مشکلات اجتماعی را باید آنگونه که هست بیان کرد، خانم سریا داودی حموله شاعر جوان و خوش آتیه ادبیات ایران میگوید : زیر تابلو عبور ممنوع /زنی کبوتر چشمانش را پرواز میدهد/مردی تندتند قفس می سازد/
این سه سطر با همین واژگان ساده، درد های مشترک نه تنها زنان یک کشور که درد مشترک زنان جهان است ، در جای جای دفاتر شعر این بانوی بزرگ شعر ایران ، جای پای عشق به انسانیت و تبری و بیزاری از ستم و تعدی هویداست ، او از فنجان قهوه اش چیزی نمی گوید!! او حتی اگر از کارون و زاینده رود میگوید نه بعنوان یک تصویر چشم نواز که بمثابه ی نماد بالندگی و روندگی یاد میکند برشاعر جوان ما هیچ ایرادی نیست اگر با زبان و ادبیات خودش از زخم های بجا مانده و وارد شده ی به جامعه و فرهنگ بگوید ،
جناب صولتی و خانم فیروزی عزیزم، دست شما و هر کسی را که باب اینگونه بحثهای چالش بر انگیز را بگشاید باید بوسید و دست آنانیکه به این بحث ها ورود میکنند و نظر میدهندنیز. قربانتان-محمدمراد
| Design By : Night Skin |


